ستاره آبی
ساقه شکستن کار طوفان است،تو نسیم باش و نوازش کن
معلم نيستم تا عشق را به تو بياموزم، سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی در شب کوچک من ، افسوس باد با برگ درختان ميعادي دارد در شب کوچک من دلهرهء ويرانيست گوش کن وزش ظلمت را مي شنوي ؟ من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم من به نوميدي خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را مي شنوي ؟ در شب اکنون چيزي مي گذرد ماه سرخست و مشوش و بر اين بام که هر لحظه در او بيم فرو ريختن است ابرها، همچون انبوه عزاداران لحظهء باريدن را گوئي منتظرند لحظه اي و پس از آن، هيچ. پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد و زمين دارد باز مي ماند از چرخش پشت اين پنجره يک نامعلوم نگران من و تست اي سراپايت سبز دستهايت را چون خاطره اي سوزان، در دستان عاشق من بگذار و لبانت را چون حسي گرم از هستي به نوازش لبهاي عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد باد ما را با خود خواهد برد روحش شاد اولین قلم دفتر مرا پس در این میانه من از تمام دوستای گلی که ابنجا اومدن بهم سر زدن ممنونم.الان چیز خاصی ندارم که بنویسم.بر میگردم در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و می تراشد اولین باری که با صادق هدایت آشنا شدم، سال سوم دبیرستان بودم.آشنایی من با آثارش با بوف کور شروع شد.تا چند ماه گیج و منگ بودم.چیز زیادی ازش نفهمیدم ولی یه کشش فوق العاده زیادی تو این داستان بود که تا مدتها ذهنمو درگیر خودش کرد.ماجرای زن اثیری،پیرمرد خنزر پنزری،نقاشی های روی قلمدان........ هیچوقت نتونستم قیافه اون زن اثیری رو تو ذهنم تجسم کنم مخصوصا چشمهاش رو!!!! واقعا نمیدونم تا چند وقت با این داستان زندگی کردم، البته برام داستان نبود عین زندگی بود.با اینکه درکش واقعا مشکل بود همین الانم هست.خیلی احساس افسردگی داشتم.یه جورایی از عمق وجودم پوچی زندگی رو درک میکردم.زمانی که چندتا نقد رو که رو بوف کور نوشته بودن خوندم داستان برام جذابتر شد.مثل تکرار دو عدد دو و چهار تو داستان که خیلی محسوس نبود بعد از اون سراغ آثار و مجموعه داستانهای دیگه هدایت رفتم.فوق العاده به داستان زندگی خودش علاقه پیدا کردم حتی به طرز خودکشیش...!!! از بین بقیه داستانهاش : زنده به گور، داش آکل ، سه قطره خون ، مرده خورها و .... برام جذابتر بودن.مخصوصا زنده به گور و داش آکل ولی در کل بوف کور یه چیز دیگه بود و طبق نظر خیلی از بزرگان شاهکار هدایت بشمار میره. بعد از خوندن بوف کور و چندتا اتفاق دیگه تو زندگیم خیلی نا امید شده بودم و زندگی برام بی معنی بود اما خوب خوندن این کتاب و اون اتفاقا خیلی برام خوب بود.خیلی ازشون درس گرفتم همین درسا کم کم بهم یاد دادن زندگی در عین زشتی زیبایی هاش هم زیاده. بستگی به دید ما ادما داره.البته الان برام زیبایی مطلق هم نیست.در کل زندگیم رو مدیون چیزای کوچیکی میدونم که اتفاقی سر راهم قرار گرفتن : مثل یه کتاب که یه روز سر زنگ ادبیات دبیرمون خیلی مختصر راجبش حرف زد محل دفن هدایت در قبرستان پرلاشز الان ساعت هفت و چهل وپنج دقیقه صبحه.وای ی ی ی داره بارون میاددددددددد.... باورم نمیشه!!! تو این بیست سال عمرم این موقع سال بارون ندیده بودم...اونم تو خوزستان! البته الان هوا فوق العاده شرجیه.عاشق بارونم...این بارون رو به فال نیک میگیرم ، آخه روز عید فطره راستی عید همگی مبارک.یعنی ما آدما انقدر بنده های خوبی بودیم تو این یک ماه که خدا اینجوری جوابمونو میده.؟.؟.؟ خدا جونم : ممنون بخاطر رحمتت، بخاطر لطف و بخششت، بخاطر همه چی، بخاطر اینکه خدای خوبی مثل تو دارم. خداااااااااااا جون صدامو میشنوی؟؟؟؟؟؟؟ دووووووووست دارم........ چه حس خوبی دارم من اگر تنهاترین تنهایان شوم ،باز هم خدا هست.او جانشین تمام نداشتنهایم است دکتر علی شریعت پ.ن گاهی مثل باران زندگی با همه ی وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پس مردن نیست زندگی، خوردن و خوابیدن نیست اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست زندگی جنبش و جاری شدن است زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا میداند....... ............................................................................... بعدا نوشت : سلام دوستان. کسی راجب تعبیر خواب چیزی میدونه؟ کی میتونه کمکم کنه؟ در حد حرفه ای ها !!! نه مثل این کتابا... آواز عاشقانه ما در گلو شکست حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای ، های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست قیصر امین پور عاشق این شعر فروغم : (نظر شما چیه؟) نگاه کن که غم درون دیده ام خدا رو شکر درد زیادی موقع جراحی حس نکردم.باورم نمیشد که دکتر داره لثمو بخیه میزنه آخه اصلا متوجه نشدم، فقط از نخ مشکی که دست دکتر بودو داشت خیاطی میکرد!!! فهمیدم.ولی موقعی که داشت دندون رو چند تیکه میکرد تا درش بیاره صدای شکستنشو شنیدم.وای ی ی ی ...دلم ریش میشد.تا یک ساعت و نیم بعدش تو عالم خودم بودم.وقتی اثر بی حسیش رفت مرگ جلو چشم رژه میرفت.فکم داشت منفجر میشد با کلی بدبختی و چهارتا قرص مسکن و کمپرس آب سرد دردش آروم شد!!! الان بعد از حدودا 30 ساعت بهترم.زیاد نمیشه حرف بزنم بخاطر بخیه ها.صورتم کلی ورم کرده.خودمو که تو آینه میبینم خندم میگیره.انگار یه سیب گذاشتم پشت لپم !!! از دیروز که نمیتونم حرف بزنم مرتب تلفن زنگ میخوره و دوستام میخوان باهام حرف بزنن.منم که به کسی نگفته بودم جراحی دارم ، این وظیفه خطیر گردن خانواده افتاده که توضیح بدن براشون.جالب اینجاس که بعضیا !!! اصرار دارن که نه گوشیو بهش بدین کار مهم دارم.!.!.!.! بعد سیل اس ام اس ها که بطرف گوشیم روانه شده و حالمو میپرسن.بعد منم مجبورم با صورت باد کرده و در حال بستنی خوردن و با چشای خمار ( بخاطر مصرف مسکن ) از اظهار لطفشون تشکر کنم.... خب دیگه وقتی انقدر محبوب باشی این دردسرا هم هست دیگه..!!! ولی تو باور نکن .!.!.! آخه تا کی صبح میشه بعد ظهر و عصر بعدشم شب... نمیشه یه بار اول ظهر بشه بعد صبح بعد شب.یه جور دیگه باشه زندگی یه جوری که هیچوقت نبوده.یه جوری که هیچی نبوده.یه جوری که توش زندگی، زندگی نباشه.زندگی مرگ باشه و مرگ هم زندگی..! مثلا تو اوج گرمای تابستون برف بیاد و زیر بارونای زمستون احساس عطش کنی،عرق کنی... روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ". مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد .... در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!
ماهي ها براي شنا کردن نياز به معلم ندارند
و پرندگان براي پرواز !
به تنهايي شنا کن
به تنهايي بال بگشا
عشق کتابي ندارد...

حرف حرفِ درد را
در دلم نوشته است.
دست سرنوشت، خونِ درد را
با گِلم سرشته است.
پس چگونه سرنوشتِ ناگزیر خویش را رها كنم؟
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای توُ به توی آن، جدا كنم؟
دستِ درد می زند ورق
شعر تازهی مرا درد گفته است.
درد هم شنفته است.
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف من نیست.
درد، نام دیگر من است.
من چگونه خویش را صدا كنم؟!

باید بارید
گاهی نرم و گاهی تند
و گاهی
خیس باید کرد
گلبرگ های زیبای برون را
وگاهی باید شکست
شاخه های زاید خشکیده را
تا سبز شوند جوانه ها
و بخوانند
ترانه عاشقی را
زیر قطرات نم نم بارون
و گاهی مثل باران
باید بخشید ترانه زندگی را
تا عاشقی کنند
پروانه ها
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود
نگاه کن
شود تمام هستیم خراب می
شراره ای مرا به کام میکشد
مرا به اوج میبرد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب میشود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
شب شدم ستاره چین برکه های
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
رسد کنون به گوش من دوباره می
صدای تو
بال برفی فرشتگان صدای
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
گرم تو به لالای
لبالب از شراب خواب میشود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئلا را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه از مسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود....
| Design By : Night Skin |


